حسرت

امروز که صورتتونو دیدم بیشتر از همیشه مصمم شدم به برگشت

ببخشید اگه قراره نا امیدتون کنم ولی نمیتونم برای بقیه عمرم حسرت بخورم

من برمیگردم ولی با دست پر

من نمیخوام یک روز از عمرم که میتونم کنارتون باشم رو از دست بدم

خیلی بهش فکر کردم

ای کاش انقدر مهربون نبودبد...
مامان بابا من فراره برگردم
بابا برمیگردم به خاطر پیاده روی های هر روزمون

به خاطر خریدای خونه که بدون من نمیتونی انجام بدی

به خاطر قهوه هایی که از کافه اعلا میگرفتیم

به خازر این که به حرفام بدون ابن که چیزی بگی گوش میدادی

مامان برمیگردم به خاطر حرف زدن باهات

برای دیدن تلاشت برای پیشرفت توی کارت

برای ذوقی که موقع تعریف کردن داستانات توی چشمات بود

اینو ابنجا نوشتم که اون صورتتون که امروز دیدم بعد 11 روز از دلم محو نشه...

اینو نوشتم که بعدا نگم نمبدونستم..

گلوم دو هفته اس درد میکنه

این بغض نه میره نه میاد...

22 ژانویه 2026

کلماتی که به جای حرف اشک شد و از چشمانم سخن گفت

من واقعا خسته شدم
از بی حبری طولانی که نسبت به شما دارم کم اوردم
من اونقدر ها هم قوی نیستم... هیچوقت قوی نبودم.

من بدون شما هیچ میشم... بی هویت
هر چی عقربه ها جلو تر میروند من به عقب برمیگردم . به خاطراتی که کنار شما داشتم. به روز هایی که دختر عزیز خانواده ام بودم

به راستی که من احمق ترین دختر این زمینم . کسی که خودش با دستای خودش بی کسی رو انتخاب کرد

من همیشه شمارو تحسین میکردم

خانواده ای به شدت فعال و خوش قلب

همیشه میخواستم دختری باشم که در حد شما باشه . که بهش افتخار کنین

الان که از شما خبر ندارم ... هر نفس کشیدن برام برزخه

توی سکوت اشک میریزم توی کتابخونه دانشگاه بدون این که کسی بفهمه

باید درس بخونم چون امتحان دارم... دوست ندارم با نمراتم شرمنده شما باشم

اما چطوری؟ وقتی چند روزه با کسی صحبت نکردم... صداتونو نشنیدم... مامان من هیچوقت قوی نبودم مثل تو. بابا من هیجوقت صبور نبودم مثل تو

حواهر دوست داشتنی ام من هیچوقت زیبا و باهوش نبودم مثل تو

حاضرم همه چیز رو بدم ولی به جای شما اونجا باشم... لیاقت شما این نبود

منم لیاقتم این آسایشی که بران فراهم کردید نبود

تقدیم به خواهرم...بدون تا آخرین نفسی که دارم بی نهایت دوستت دارم

9 ژانویه 2026

یک روز کامله که اینترنت ایران کامل قطع شده و من صداتو نشنیدم، نوتفیکیشن صبح بخیر گفتنتو روی گوشیم ندیدم، صورت به خوشگلی ماهتو ندیدم

من خواهر بزرگترتم، تو چرا انقدر منو لوس کردی؟

تو کی انقدر بزرگ شدی؟

نیلوفرم

خواهرت خیلی شرمنده اس که نتونست کنارت باشه توی روزای سخت، انقدر شرمنده ام که اسمتو میبینم اشکه که از چشمام جاری میشه

دوگانگی که دارم حس میکنم انقدر زیاده که توان هضمشو ندارم

نزدیک دو بار غش کردم از دیروز که خداحافظی کردیم

حتی اگه حالت هم خوب باشه بدون من، من دلم میخواد الان کنارت بودم، بغلت میکردم و نگاهت میکردم

از اون روزی که اومدم اینجا امروز سخت ترین روز بوده

ویس آخری که فرستادی و خداحافظی کردی رو میترسم که دوباره گوش بدم

ببخشید که نبردمت سفر تهران

ببخشید که خواهر باحالی نبودم

ببخشید که بیشتر وقتها به فکر خودم بودم فقط

**********************

الان من بی خبرم ازتون و دارم تکه تکه میشم

تروخدا نگران من نباشین... فقط مراقب خودتون باشین

من توی این دنیا فقط شمارو دارم ...فقط

تا ابد

خواهر بی معرفتت

زندگی جدید من ... بی خانمانی به سبک مدرن

الان نزدیک یکماه و ۲۰ روزه که رسیدم به مقصد جدید زندگیم، که نمیدونم شروع یه مسیر جدیده یا پایان زندگی قبلی؟ هیچ چیز معلوم نیست، اینجا خیلی چیزا واقعی به نظر نمیرسه، اگه به عقب برمیگشتم شاید یکم بیشتر فکر میکردم، اما میدونم من اصلا فکر کردن بلد نیستم، اگه بلد بودم اوضاعم این طور نمیشد.

لعنت به این ذات انسان که هیچ وقت خدا راضی نیست، همه میگفتن توی غربت خدا نزدیک تره، خدا میشه رفیقت، من چه مرگم شده؟ چرا حس میکنم خدا دورتر شده؟ خدا مونده ایران، من اومدم؟

درد من چیه؟ درمون من کجاست؟

آرزوهام کجان؟ من اومدم جایی که همیشه دلم میخواست، ولی چرا اینجا تنها شدم بدون آرزوهام؟

دلم پر میکشه برای بغل مامان و بابا...چقدر دورم ازشون

یه درصد اگه نشد، با چه رویی برگردم؟

عزیزان از غم درد و جدایی

به چشمانم نمانده روشنایی

بدرد غربت و هجرم گرفتار

نه یار و همدمی نه آشنایی

"احساسات خوبی که به مرور فراموش میشن"

این جمله یکی از تلخ ترین حقیقت های دنیاست.

چه روزهایی که حال خوبی داشتیم، ولی وقتی به یه نقطه ای از زندگی میرسیم، فراموششون میکنیم. به همین راحتی!

توی دوران نوجوانی ام خیلی ذکر 《الهی و ربی من لی غیرک》رو میگفتم، مثل آب روی آتیش بود، قبلنا خیلی روی خودم کنترل داشتم، کلید احساساتم محکم دستم بود. حالم بد بود، سریع خوب میشدم، سر پا میشدم، راحت تر شروع میکردم!

سال ها از اون من قدیمی گذشته...امشب یه نفر این ذکرو زیر لب گفت و من شنیدم. مثل یه پلی بک رفتم به ۱۴ سال پیش! انگار یادم رفته بود چقدر به این ذکر ایمان داشتم. به این ایمان داشتم که اینو بگم ، تمومه! همه چی حل میشه.

از کی شروع کردم به این که برای هر چیزی دنبال علت بگردم؟ از کی این شک کردنه شروع شد؟ کلید من کجاست؟ کجا گمش کردم؟یادمه همیشه بابا میگفت چرا برای هر چیزی دنبال دلیلی بابا؟ بعضی فرصتا و لحظه ها توی زندگی خودشون میان سراغت..حالا تا بخوای بشینی حساب کنی چرا اومد ، دلیلش چی بود و حالا باید باهاش چکار کنم که میره از کفت بابا..

و من کور بودم و کر...شاید اگه هنوزم مثل قبل از ته دل ایمان داشتم که خدایا من غیر از تو کسیو ندارم، اینو میسپارم به خودت زندگیم خیلی بهتر میشد

صحبتای امشب صرفا برای خالی کردن افکارم بود. برای این که یادم بیاد چقدر دور افتادم از اصل خودم.

شایدم برای این که دلم برای بابا تنگ شده؟ بابا امروز بیمارستان بود و قلبشو عمل کرد. نمیذاشتن کسی بره مراقبت های ویژه...

خدایا چی تو دل بابا انقدر سنگینی کرده که همش قلبش میگیره؟

من حتی از شروع کار به این سادگی هم میترسم

سلام 👋

زندگی پر از ماجرا ها و سختی ها، زیبایی هاست...

اما روز های زیادی بود که دلم می خواست به صورت ناشناس با غریبه ها حرف بزنم...اگر اونها هم مشکلات منو داشتن بدونن تنها نیستن، یا اگر راهی بلدن منو راهنمایی کنند

چند سالی هست که به دنبال پلتفرمی میگشتم که بتونم این ارتباطو برقرار کنم، پلتفرم زیاد هست! اینستاگرام، تلگرام،یه سری وبسایت های مشاوره...ولی من میخوام فقط اون کسی که خیلی دلش پره اینجا رو پیدا کنه، حرف بزنه، اونی که یه سوال توی ذهنش داره حرف بزنه...از اونجایی که خودم این روز ها رو گذروندم، میدونم اونی که بخواد، راهشو پیدا میکنه!