کلماتی که به جای حرف اشک شد و از چشمانم سخن گفت
من واقعا خسته شدم
از بی حبری طولانی که نسبت به شما دارم کم اوردم
من اونقدر ها هم قوی نیستم... هیچوقت قوی نبودم.
من بدون شما هیچ میشم... بی هویت
هر چی عقربه ها جلو تر میروند من به عقب برمیگردم . به خاطراتی که کنار شما داشتم. به روز هایی که دختر عزیز خانواده ام بودم
به راستی که من احمق ترین دختر این زمینم . کسی که خودش با دستای خودش بی کسی رو انتخاب کرد
من همیشه شمارو تحسین میکردم
خانواده ای به شدت فعال و خوش قلب
همیشه میخواستم دختری باشم که در حد شما باشه . که بهش افتخار کنین
الان که از شما خبر ندارم ... هر نفس کشیدن برام برزخه
توی سکوت اشک میریزم توی کتابخونه دانشگاه بدون این که کسی بفهمه
باید درس بخونم چون امتحان دارم... دوست ندارم با نمراتم شرمنده شما باشم
اما چطوری؟ وقتی چند روزه با کسی صحبت نکردم... صداتونو نشنیدم... مامان من هیچوقت قوی نبودم مثل تو. بابا من هیجوقت صبور نبودم مثل تو
حواهر دوست داشتنی ام من هیچوقت زیبا و باهوش نبودم مثل تو
حاضرم همه چیز رو بدم ولی به جای شما اونجا باشم... لیاقت شما این نبود
منم لیاقتم این آسایشی که بران فراهم کردید نبود
این وبلاگ رو برای این ایجاد کردم چون به پلتفرمی احتیاج داشتم تا جواب سوالاتم رو بگیرم، حرف بزنم...