"احساسات خوبی که به مرور فراموش میشن"
این جمله یکی از تلخ ترین حقیقت های دنیاست.
چه روزهایی که حال خوبی داشتیم، ولی وقتی به یه نقطه ای از زندگی میرسیم، فراموششون میکنیم. به همین راحتی!
توی دوران نوجوانی ام خیلی ذکر 《الهی و ربی من لی غیرک》رو میگفتم، مثل آب روی آتیش بود، قبلنا خیلی روی خودم کنترل داشتم، کلید احساساتم محکم دستم بود. حالم بد بود، سریع خوب میشدم، سر پا میشدم، راحت تر شروع میکردم!
سال ها از اون من قدیمی گذشته...امشب یه نفر این ذکرو زیر لب گفت و من شنیدم. مثل یه پلی بک رفتم به ۱۴ سال پیش! انگار یادم رفته بود چقدر به این ذکر ایمان داشتم. به این ایمان داشتم که اینو بگم ، تمومه! همه چی حل میشه.
از کی شروع کردم به این که برای هر چیزی دنبال علت بگردم؟ از کی این شک کردنه شروع شد؟ کلید من کجاست؟ کجا گمش کردم؟یادمه همیشه بابا میگفت چرا برای هر چیزی دنبال دلیلی بابا؟ بعضی فرصتا و لحظه ها توی زندگی خودشون میان سراغت..حالا تا بخوای بشینی حساب کنی چرا اومد ، دلیلش چی بود و حالا باید باهاش چکار کنم که میره از کفت بابا..
و من کور بودم و کر...شاید اگه هنوزم مثل قبل از ته دل ایمان داشتم که خدایا من غیر از تو کسیو ندارم، اینو میسپارم به خودت زندگیم خیلی بهتر میشد
صحبتای امشب صرفا برای خالی کردن افکارم بود. برای این که یادم بیاد چقدر دور افتادم از اصل خودم.
شایدم برای این که دلم برای بابا تنگ شده؟ بابا امروز بیمارستان بود و قلبشو عمل کرد. نمیذاشتن کسی بره مراقبت های ویژه...
خدایا چی تو دل بابا انقدر سنگینی کرده که همش قلبش میگیره؟
این وبلاگ رو برای این ایجاد کردم چون به پلتفرمی احتیاج داشتم تا جواب سوالاتم رو بگیرم، حرف بزنم...